








![]() |
![]() |
|
| از اهالی احساس |
|
خداوندا نمي دانم در اين دنياي وانفسا شنیده ام که تو عکس شکسته می کشی با رنگ
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم دی 1390ساعت 14:33 توسط عسل گیسو |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 20:22 توسط عسل گیسو |
|
|
حرمت اعتبار خود را هرگز در میدان مقایسه با دیگران مشکن،که ما هر یک یگانه ایم موجودی بی نظیر و بی تشابه که بهترین در زندگانیت چگونه معنا میشود. از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است آسان مگذر بر آن چنگ درانداز، آن چنان که بر زندگی خویش ،که بی حضور آنان ، زندگی مفهوم خود را از دست با دم زدن در هوای گذشته و نگرانی فرداهای نیامده فرصت زندگی امروز را زندگی را مگذار که از لابلای انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود. هر روز همان روز را زندگی کن و بدینسان تمامی عمر را به کمال زیسته ای. و هر گز امید از کف مده و آنگاه که چیز دیگری برای دادن در کف داری همه چیز در آن لحظه به پایان می رسد که قدمهای تو باز می ایستد . و هرگزهراسی به خود راه مده و از پذیرفتن این حقیقت که هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد برخیز و بی هراس خطر کن در هر فرصتی بیاویز ، و هم بدین سان است که به مفهوم شجاعت دست خواهی یافت ..
آن را تنگ در مشت گیری آسانتر از کف رود پرورشش ده تا که پایدار بماند . رویاهایت رو فرومگذار که بی آنان زندگانی را امیدی نیست و بی امید، زندگی از روزهایت شتابان گذر مکن که در التهاب این شتاب نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی زندگی مسابقه نیست زندگی یک سفر است و تو آن مسافری باش که در هر گامش ترنم خوش لحظه ها جاریست
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 13:26 توسط عسل گیسو |
|
|
گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر،با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو. ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .
.زندگی شگفت انگیز است فقط اگربدانید که چطور زندگی کنید مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ اینه که مهم باشی! حتی برای یک نفر مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام. توان شروع به دویدن کنی. کوچک باش و عاشق... که عشق می داند آئین بزرگ کردنت را بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن فرقى نمی کند گودال آب کوچکى باشى یا دریاى بیکران... زلال که باشى، آسمان در توست . برای رهائی از گذشته با خود بخوان :
من جهانی هستم که در شرف زاده شدن است! من میخواهم که دویاره متولد شوم .. اینبار جوری دیگر... ![]() همواره اینرا با خود بخوان : رویاها تجدید نشدنی است ؛ مهم نیست سن و شرایط ما چیست ، مهم آنست که هنوز توانائی های دست نخورده ای در درون ما وجود دارند و زیبائی تازه ای در انتظار ظهور است! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 20:4 توسط عسل گیسو |
|
دلم گرفته از این روزگار دلتنگی دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند
شکست پشت من از داغ بی تو بودنها درون هاله ای از اشک مانده سرگردان از آن زمان که تو از پیش دلم سفر کردی دگر پرنده احساس مــن نمی خواند بیا که ثانیه ها بی تو کند می گذرد همچـو نِـی می نالـم از سودای دل |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 17:1 توسط عسل گیسو |
|
دلا شب ها نمی نالی به زاری
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 16:47 توسط عسل گیسو |
|
|
تو رفتی و در سکوت کلبه عشق تمامی وجود من سخت آزرد شقایق های این دشت پر از خون درون سینه ام نشکفته پژمرد تو رفتی و با تو عشق هم سفر کرد شریک غم به کام من فرو ریخت سکوت ماتم درد و جدایی به شبهای غم آلود بیامیخت سفر کردی لیکن دستهایم کنون در حسرت و غرق نیازند فراق و دوری ات را چاره ای نیست پس از تو اشکهایم چاره سازند بیا ای زندگانی بگذر از من که بی او زندگانی هیچ و پوچ است فروپاشیده شد کاشانه دل پرستوی مهاجر فکر کوچ است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 15:59 توسط عسل گیسو |
|
|
نیمه شب آواره و بی حس و حال درسرم سودای جامی بی زوال پر سه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاد آورد ایام بسیار از جدایی یک دو سالی می گذشت یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را آن نظر بازی آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود آمد و هم آشیان شد با من او همنشین و هم زبان شد با من او خسته جان بودم که جان شد با من او نا توان بود و توان شد با من او دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر مست او بودم ز دنیا بی خبر دم به دم این عشق می شد بیشتر آمد و در خلوتم دم ساز شد گفتگو ها بین ما آغاز شد گفتمش،گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل گر تو زورقبان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل دل ز عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده گفت،گفت در عشقت وفادارم بدان من تورا بس دوست می دارم بدان شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوی رخت افسون شده جز تو هر یادی به دل مدفون شده عا لم از زیباییت مجنون شده برلبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش در سرم جز عشق او سودا نبود بحر کس جز او در این دل جا نبود دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود خوبی او شهره آفاق بود در نجابت در نکوهی ماه بود روزگار،روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس یار مارا از جدایی غم نبود در غمش مجنون و عاشق کم نبود بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست آن کبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار دیگر عهد بست با که گویم آنکه هم خون من است خسم جان و تشنه ی خون من است بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم هم دم شدم باده نوش غصه ی او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را عشق من ،عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بیرون کن ز سر دیشب از کف رفت فردا را نگر آخر این یکبار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل نبند عاشقی را دیر فهمیدی چه سود عشق دیرین گسسته تار و پود گر چه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود ... بعد از این هم آشیانت هر کس است بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او یاد تو مارا بس است....!!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 15:27 توسط عسل گیسو |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 12:56 توسط عسل گیسو |
|
|
هر چي تو دنيا غمه مال منه، روزي هزار بار دل من ميشكنه! دلم گرفته آسمون نمیتونم گریه کنم شکنجه میشم از خودم نمیتونم شکوه کنم
آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده
تو روزگار بی کسی یه عمر که دربدرم
من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم
نگو که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن
برگه تقویم میکنه لحظه به لحظه لعنتم
نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن
تو بر من ای فلک بیداد کردی دل شاد مرا ناشاد کردی شکستی در گلویم شوق آواز نصیبم ناله و فریاد کردی ای خدا ای خدا ای خدا ای خدا ای خدا............... ای زندگی دیگر بس است افكار بی درمان تو صبرم ز جانم رفته است از دست رویاهای تو ای زندگی با درد دل هر روز و شب سر كرده ام جانم برو من خسته ام از این همه افكار تو آی خدا دلگیرم ازت آی زندگی سیرم ازت آی زندگی میمیرمو عمرمو میگیرم ازت چه اعتراف تلخیه انگار رسیدم ته خط وقت خلاصی از هوس آی دنیا بیزارم ازت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 15:20 توسط عسل گیسو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو درباره نويسنده |
| درباره وبلاگ |
آسمان همچو صفحه دل من
روشن از جلوه هاي مهتابست امشب از خواب خوش گريزانم كه خيال تو خوشتر از خوابست خيره بر سايه هاي وحشي بيد مي خزم در سكوت بستر خويش باز دنبال نغمه اي دلخواه مي نهم سر بروي دفتر خويش تن صدها ترانه مي رقصد در بلور ظريف آوايم لذتي ناشناس و رؤيا رنگ مي دود همچو خون به رگ هايم آه ... گوئي ز دخمه دل من روح شبگرد مه گذر كرده يا نسيمي در اين ره متروك دامن از عطر ياس تر كرده آه ... باور نمي كنم كه مرا با تو پيوستني چنين باشد نگه آندو چشم شورافكن سوي من گرم و دلنشين باشد بي گمان زان جهان رؤيائي زهره بر من فكنده ديده عشق مي نويسم بروي دفتر خويش «جاودان باشي، اي سپيده عشق» |
| نویسنده |
|
عسل گیسو از ياد رفته |
|
RSS
|
JavaScript Codes